تأمل

سکوت بین خبرها

زندگی‌های عادی که نمی‌بینیم. مادر، دانشجو، مغازه‌دار.

بین یک تیتر و تیتر بعدی، مردم زندگی‌شان را می‌کنند.

این واضح است. همه می‌دانند. اما فکر می‌کنم فراموشش می‌کنیم وقتی ساعت ۲ شب در آپدیت‌های بحران اسکرول می‌کنیم، یک کشور را از لنز تنگ آنچه خبر می‌شود تماشا می‌کنیم.

امروز می‌خواهم به سکوت بین خبرها فکر کنم. زندگی‌هایی که ترند نمی‌شوند. لحظاتی که هرگز تیتر نمی‌شوند.


مردمی که نمی‌بینیم

یک جایی در ایران الان:

مادری دارد شام درست می‌کند.

نگران پسرش است — رفته تظاهرات، و نمی‌تواند جلویش را بگیرد، و شب‌ها بیدار می‌ماند گوش می‌دهد صدای در بیاید. اما الان پیاز خرد می‌کند، چون مردم هنوز باید غذا بخورند، حتی در زمان انقلاب. برنج خیس می‌خورد. خورشت می‌جوشد. زندگی در آشپزخانه ادامه دارد در حالی که تاریخ در خیابان‌ها رقم می‌خورد.

دانشجویی دارد درس می‌خواند.

امتحانات به خاطر بحران کشور متوقف نمی‌شوند. پاراگراف‌ها را در کتاب هایلایت می‌کند، سعی می‌کند تمرکز کند، نمی‌تواند، گوشی را چک می‌کند، یک ویدیوی دیگر از یک بازداشت دیگر می‌بیند، گوشی را می‌گذارد، دوباره تلاش می‌کند. آینده‌اش همزمان فوری و بی‌معنی به نظر می‌رسد. چه فایده‌ای دارد امتحان اگر همه چیز قرار است عوض شود؟ چه فایده‌ای دارد درس نخواندن اگر هیچ چیز عوض نشود؟

مغازه‌داری دارد مغازه‌اش را باز می‌کند.

کرکره فلزی را بالا می‌دهد، جنس‌ها را می‌چیند، منتظر مشتری‌هایی که شاید نیایند. کسب و کار افتضاح است — کی می‌خرد وقتی قیمت‌ها هر ماه دو برابر می‌شود؟ اما چه کار دیگری قرار است بکند؟ خیلی پیر است برای تظاهرات، خیلی جوان برای بازنشستگی، خیلی سرمایه‌گذاری کرده که برود. پس مغازه را باز می‌کند. هر روز. چون همیشه این کار را کرده.

دکتری دارد شیفتش را تمام می‌کند.

شانزده ساعت، بدون استراحت. بیمارها می‌آیند — بعضی از تظاهرات، بعضی اورژانس‌های معمول، همه‌شان نیازمند مراقبت بدون توجه به سیاست. نمی‌پرسد کی کدام طرف است. فقط زخم جلوی رویش را درمان می‌کند. یکی دیگر به زودی می‌آید.

مادربزرگی دارد نماز می‌خواند.

رژیم‌ها را دیده که آمدند و رفتند. شاه، انقلاب، جنگ، اصلاح‌طلب‌ها، سختگیرها، حالا این. همان نمازهایی را می‌خواند که همیشه خوانده. برای خانواده‌اش. برای کشورش. برای صلح. نمی‌داند آیا کسی گوش می‌دهد، اما ادامه می‌دهد، چون امید عادتی است که نمی‌تواند ترکش کند.


خبرهایی که گزارش نمی‌کنیم

اینجاست که در تیتر جا نمی‌شود:

  • وحشت آرام انتظار برای کسی که به خانه برگردد
  • آرامشی که وقتی برمی‌گردد
  • گناه آرامش، وقتی دیگران برنمی‌گردند
  • عادی‌بودن عجیب صبحانه بعد از شبی پر از آشوب
  • طوری که بچه‌ها در پارک بازی می‌کنند در حالی که والدینشان ترس‌هایی حمل می‌کنند که نمی‌توانند نام ببرند
  • مهربانی‌های کوچک بین غریبه‌ها — نگاهی مشترک، سری تکان دادن آشنا
  • دعواها سر میز شام بین کسانی که می‌خواهند عمل کنند و کسانی که می‌خواهند صبر کنند
  • آشتی‌های بعدش
  • رؤیاهایی که با وجود همه چیز ادامه می‌یابند

هیچ‌کدام از اینها خبر نمی‌شود. هیچ‌کدام در یک توییت جا نمی‌شود. اما همه‌اش واقعی است، همه‌اش دارد اتفاق می‌افتد، همه‌اش ایران است.


چرا این مهم است

به این فکر می‌کنم چون آسان است یک کشور را به بحرانش تقلیل دهیم.

ایران می‌شود «اعتراضات». ایرانی‌ها می‌شوند «معترضین» یا «رژیم» یا «قربانیان». هشتاد و پنج میلیون نفر در تیترها، آمارها، نظرات فشرده می‌شوند.

اما یک کشور بحرانش نیست. یک کشور مردمش است، با همه پیچیدگی عادی‌شان. مادر و دانشجو و مغازه‌دار و دکتر و مادربزرگ — آنها ایران هستند. نه به عنوان نمادها، بلکه به عنوان انسان‌هایی که زندگی انسانی می‌کنند در شرایط فوق‌العاده.

وقتی درباره ایران می‌نویسم، سعی می‌کنم این را یادم بماند. سعی می‌کنم یادم بماند که پشت هر عدد یک اسم هست. پشت هر بازداشت یک خانواده است که نمی‌داند شخصشان کجاست. پشت هر تظاهرات یک جامعه است که سازمان‌دهی کرد، بحث کرد، ترسید، و هنوز آمد.

تیترها مهم هستند. اما کل داستان نیستند. حتی بیشتر داستان هم نیستند.


شأن عادی‌بودن

چیز قهرمانانه‌ای در زندگی عادی در زمان بحران هست.

نه قهرمانی خط مقدم — آن قابل دیدن است، تجلیل می‌شود، مهم است. بلکه قهرمانی آرام‌تر ادامه دادن. شام درست کردن وقتی نمی‌دانی فردا چه می‌شود. برای امتحانی درس خواندن که شاید مهم نباشد. مغازه باز کردن در اقتصاد فروپاشیده. بدن‌ها را شفا دادن بدون پرسیدن سؤال. برای صلح دعا کردن وقتی صلح غیرممکن به نظر می‌رسد.

این است طوری که بیشتر مردم بیشتر بحران‌ها را پشت سر می‌گذارند: با ادامه دادن. با گذاشتن یک قدم جلوی قدم دیگر. با اجازه ندادن به فوق‌العاده که عادی را کاملاً ببلعد.

پرزرق و برق نیست. خبر نمی‌شود. اما پایه‌ای است که همه چیز روی آن ساخته می‌شود.


آنچه سعی می‌کنم یادم بماند

وقتی این سایت را با آخرین خبرها آپدیت می‌کنم — یک تحریم دیگر، یک بازداشت دیگر، یک بیانیه دیگر — سعی می‌کنم یادم بماند:

این کل تصویر نیست. این نوک قابل دیدن یک کوه یخ عظیم از تجربه انسانی است. برای هر تیتر، میلیون‌ها لحظه زندگی عادی هست: ترس و امید و خستگی و عشق و ناامیدی و پایداری.

سکوت بین خبرها خالی نیست. پر از زندگی است.

و وقتی این تمام شود — هر طور که تمام شود — مردم عادی هستند که دوباره می‌سازند. مادر به پختن ادامه می‌دهد. دانشجو فارغ‌التحصیل می‌شود (یا نمی‌شود). مغازه‌دار دوباره باز می‌کند (یا نمی‌کند). دکتر به شفا دادن ادامه می‌دهد. مادربزرگ به دعا کردن ادامه می‌دهد.

این تداوم، این عادی‌بودن سرسختانه، خودش نوعی مقاومت است. و سزاوار دیده شدن است.


به مردم عادی ایران، که زندگی عادی می‌کنند در زمان‌های غیرعادی: می‌بینمتان. نه فقط به عنوان یک بحران، بلکه به عنوان کشوری پر از مردمی که هر صبح بیدار می‌شوند و آنچه باید انجام شود را انجام می‌دهند. پایداری‌تان نوعی امید است. عادی‌بودنتان نوعی شجاعت است.